|
سر انگشتانم محکوم به لرزش است و چشمهایم مبتلا به ستاره ورق زدن!
|
رنج هایی کشیده ام
تا تو را به سنگفرش های برهنه دلم برسانم.
اینجا که فصل ها بی "تو"
تکراری و بی حوصله٬
رنگ حاکستری
می گیرند٬
شبانه کابوسهای مرده ام را
دفن می کنم.
هیهات از ناله های بی جواب !
آسمانی می خواهم تا برایت
از دل بی انتهایش
ستاره ها را
حراج کنم.
دست هایی را می خواهم تا مرا به عرش چشمانت
برساند
وآنجا تبلور عشق را
با چشم های بی حسادتم
تماشا کنم.
نمی دانم چند بهار بی پاییز را تجربه کرده ای...
این را هم نمی دانم شب ها با نامه های پرپرم
چگونه هق هق ات را
امید می دهی...!
این روز های بی کفایت٬
دقیقه ها را فنا می کنند...
ومن
در حسرت یک جمله تازه ام
تا باور هایم را
خنجر نزند...
مدت های مدیدی است که
ستاره ات را
دیگر در شب های پوسیده
پیدا نمی کنم
گویی کهکشانها هر چه ستاره است را
در خود فرو داده اند...!
امشب٬ باز هم حوصله ام
فواره خون می سازد...
امشب ٬
تب فاجعه ندیدنت دوباره
دستانم را می لرزاند...
امشب٬
هنوز هم آسمان ابریست و
من می دانم امشب هم
-مثل تمام شب های خاکستری -
بارانی نمی بارد...!
سر درد های مزمن٬
در سرم فواره می زند...!
لذت چند سیگار نخ نما٬
در تنم دوره می شود...!
به اسم تو می رسم٬
پلکهایم می پرد...!
...
شب بخیر آسمان من!
این را یکی از دوستانم گفت و من بی آنکه بدانم وبپرسم "پس جایگاه من کجاست ؟" تصمیم گرفتم دیگر تصمیم نگیرم!!!
این آخرین ورق از دفتر شعر های سپیدم است!
دیگر برای ادامه این اشعار نه حوصله ای در خویش می یابم ٬نه انگیزه ای!
دیگر قلمم فاتح بی چون و چرای صفحاتم نیست...
تقصیر کسی نیست
تقصیر هیچ کس
که لمس نمی شوم
مدتیست
یائسه مانده مادیان مدادم
کرّه نمی زاید
وسفید مانده این صفحه ی تاریک...
در پایان از همه دوستانی که در این مدت بغض هایم را در آغوش کشیدند وزیر رگبار تند گریه هایم تاب آوردند سپاسگذارم...
افسوس!
بیهوده تقلا می کنم...!
بیهوده شعر سُرخ می کنم.
بیهوده می گویم: تاریکم!
برهوت شاعرانه های من را ،
خارو خاشاکی هم نیست.
امشب ، چقدر دلتنگم!
از صحن دایره چشمان ات
عبور که می کنم
چراغ های فاصله٬خاموش است.
دستانت را که می سرایم
نمازم٬ نورانی می شود.
دیشب ٬خواب فرشته ای را می دیدم
که به عروسک های رنگ پریده٬رنگ می فروخت
وشعر های مرا هم رنگ آمیزی می کرد...!
صبح که بیدار شدم
جای دستان معطر تو بر آینه
نشسته بود
و
بر لب های تشنه ام٬
بوسه ای سرخ...
یادت باشد!
امشب که می خواهی بخوابی
یک ستاره بر دامن ام بیاویز...!
ساعت ها از زیر دقیقه های پر حجم٬
عبور می کنند ویک مرد٬
شبیه تمام نیم کره های کسوف کرده٬
سایه اش را زیر رد اشکهایم ٬چال می کندو چقدر دست هایم از آرزو های روشن٬
لبریز است!!!
می خواستم بار ها شبیه (( تو )) گریه هایم را روی صفحه چشمانت
رنگ کنم!
می خواستم شب هایم را با بوسه های لب سوز ات ٬شور کنم!
من!از تمام مرز های بی هویت که می گذشتم٬
(( تو )) را داشته ام!
چند وقت است در تو یکی شده ام و زیر باران با گریه ها
به پابوس آسمان رفته ام!
قرارمان با چند نقل و هل هله در مصاف نامرادی ها شد٬
در کنار دست هایی که سالهاست بوی نم اشک های تو را می دهد!
می گویند مرد که گریه نمی کند و من٬
خوش بختی ام را زیر شره های اشک های تو٬
پیدا کردم !
تو٬
سال ها با منی اما من٬
تنم را با تو ساخته ام!
اعتبار این شعر های ورق زده٬
دست های تو شد!
حالا با نامرادی های روزگار بی حساب!
تو که اینجایی دیگر اسمان را نذر کردن برای چه؟
آسمان٬ دست های بی ادعای توست!
تو که این روزها عجیب بوی "بهشت" می دهی!
در آخرین کوچه ای که مشرف به نگاه مردد من است٬
آخرین بوته ی اشک هایت را به آتش کشیدی که مبادا هر جایی های بی پروا٬
تن عریان درد هایت را٬
دست مالی غرور لهیده ات٬
کنند!
چند بادبادک سر کش همچنان فاتح آسمان قلب کوچک منند٬
ودر تپش خونابه های زخم دلم٬
ترانه ی عاشقی می خوانند!
تو٬ همیشه در نزدیک ترین فاصله ها تقدیر شعر هایم را٬
با گلوله های کاغذی تردید٬
خط خطی کرده ای و هیچ زمان٬
دستی وکالت پرونده های بایگانی شده گریه هایم را٬
امضاء نکرد!
حالا با این همه ابر خاکستری٬
بارانی نمی بارد!
ابرهای باردار٬
فارغ نمی شوند و هیهات از این همه اشک٬
که همیشه در عزای آسمانند!
باران شدی و باریدی!
تنم سراب می خواهد!
با دستی که رنگ گریه های همیشه منند!
این بار هم
بغض هایم صاحبی ندارد!
نفس های آلوده به تنهایی ام
مرا یاری نمی دهد٬
که واژه ها را آذین ببندم.
واژه ها٬
از من و ازخائنان شهر
می گریزند.
تن خسته این شعر را
تا آخرین نفس کبوتران سپید پوش
تشییع می کنم.